باغ در باغ
باغ در باغ

Editor Khalil Paknia

باغ در باغ    | برگ‌ها   | شعر    | داستان   | نقد   | تماس   |


Oct 8, 2009

    دوستان گرامی
    باغ در باغ  به «وردپرس» می‌رود. از این پس اگر مطلب تازه‌ای بود در «وردپرس» منتشر می‌شود
    مطالب گذشته هم چنان در همین جا در دسترس است.


    بعد از کودتای ۲۸ مرداد«نجف دریابندری» را می‌گیرند به این جرم که عضو«جمعیت طرفداران صلح» بوده است.
    دریابندری می‌پرسد: دلیل این اتهام چیست؟
    می‌گویند: دلیلش این است که تو کتاب«وداع با اسلحه» را ترجمه کرده‌ای!
    -عمران صلاحی
    ديوار چين و کتاب‌ها
    خورخه لوئيس بورخس
    ترجمه: ابوالحسن نجفی
    در ايام اخير چنين خواندم که مردی که دستور ساختن آن ديوار تقريباً بی‌انتهای چين را داد همان «شی هوانگ تی» نخستين امپراتوری بود که نيز مقرر داشت تا همه‌ی کتاب‌های پيش از او سوخته شود. اين‌که اين عمليات دوگانه‌ی عظيم- نصب پانصد تا ششصد فرسخ سنگ در برابر وحشيان و نسخ بی‌چون و چرای تاريخ، يعنی نسخ گذشته -از يک تن واحد ناشی شده و بر روی هم جزو صفات او باشد بی‌دليل مرا خرسند کرد و در عين حال نگران. جستجوی علل بروز اين احساس هدف يادداشت فعلی است.    از نظر تاريخی، هيچ رازی در اين اقدام دوگانه نيست. «شی هوانگ تی» پادشاه «تسينگ» که معاصر با جنگ‌های «هانيبال» است شش حکومت را به زير سلطه‌ی خود آورد و دستگاه خان‌خانی را بر‌انداخت؛ ديوار بزرگ چين را برافراشت زيرا ديوار در آن زمان از وسايل دفاعی بود. کتاب‌ها را سوخت زيرا مخالفان با استناد به آن‌ها امپراتوران گذشته را می‌ستودند.    ساختن قلاع و سوختن کتب کار مشترک همه‌ی سلاطين است، تنها خصوصيت ويژه‌ی «شی هوانگ تی» عمل کردن در مقياسی چنين وسيع است. اين نکته را برخی از چين‌شناسان نيز تلويحاً تذکر داده‌اند، اما احساس من اين است که در شواهدی که آوردم چيزی هست بيش از افراط و يا غلو در اقدامی متداول.   محصور کردن جاليز با باغ امری است عادی و عام، اما نه محصور کردن يک امپراتوری. و نيز اراده کردن که سنت‌پرست‌ترين نژادها از خاطره‌ی گذشته‌اش، چه اساطيری و چه تاريخی، دست بردارد مزاح و تفنن نيست.   چينيان در آن زمان سه‌هزار سال تاريخ مدون در پشت سر داشتند (و نيز در آن زمان «امپراتور زرد» و «چوانگ تسو» و «کنفوسيوس» و «لائوتسو» را داشتند) که آنگاه «شی هوانگ تی» دستور داد تا تاريخ از زمان او آغاز شود.   شی هوانگ تی مادرش را به گناه فسق و فجور تبعيد کرده بود، در عدالت سخت او علمای مذهبی چيزی جز کفر نديدند، شی هوانگ تی شايد از آن رو خواست تا کتاب‌های قانون را براندازد که اين کتاب‌ها او را گناه‌کار می‌شمردند، شی هوانگ تی شايد از آن رو می‌خواست تا همه‌ی گذشته را منسوخ کند که فقط يک خاطره را از ميان بردارد: فضيحت مادرش را. (بر همين نهج، يکی از شاهان يهود همه‌ی کودکان را نابود کرد تا تنها يک کودک را از ميان بردارد.)   اين حدس موجه است، اما مسئله‌ی ديوار، يعنی روی دوم اين اسطوره را حل نمی‌کند. بنا بر گفته‌ی مورخان، شی هوانگ تی قدغن کرد که از مرگ سخن رود و به جستجوی آب حيات برآمد و در کاخی نگارين بست نشست که عدد حجره‌هايش با عدد روزهای سال برابر بود. از اين شواهد چنين برمی‌آيد که ديوار در مکان و آتش در زمان سدهايی جاودانه در برابر پيشروی مرگ بوده‌اند.   «باروخ اسپينوزا» نوشته است که همه‌ی چيزها می‌خواهند در هستی خود دوام آورند. شايد امپراتور و جادوگران‌ش گمان کرده‌اند جاودانگی امری باطنی و «درون‌ذاتی» است و فساد نمی‌تواند در مداری بسته داخل شود. شايد امپراتور خواسته است مبدأ زمان را از نو بيافريند و خود را «نخستين» ناميده است تا واقعاً نخستين شود و خود را «هوانگ تی» ناميده است تا حتی‌المقدور هوانگ تی شود، يعنی امپراتور افسانه‌ای که خط و قطب‌نما را اختراع کرد.   اين امپراتور اخيرالذکر، به موجب «کتاب شعائر» نام درست اشياء را بر اشياء نهاد. بر همين نهج، شی هوانگ تی، در کتيبه‌هايی که هنوز هم باقی است لاف زد که همه‌ی اشياء در روزگار او نامی شايسته يافتند. آرزو کرد که سلسله‌ای جاودان پايه گذاری کند و دستور داد که جانشين‌انش امپراتور دوم، امپراتور سوم، امپراتور چهارم ناميده شوند و هکذا الی غيرالنهايه ...     من از نيتی جاودانه سخن گفتم. نيز شايسته است که فرض کنيم که ساختن کتب و سوختن کتب اعمالی هم‌زمان نبوده‌اند. اين نکته (برطبق ترتيبی که ما به کار برديم) تصوير پادشاهی را در نظر می‌آورد که از ويران کردن آغاز کرد و سپس به نگه داشتن گردن نهاد، يا تصوير پادشاهی مأيوس را که آن‌چه قبلاً از آن دفاع می‌کرد از ميان برداشت.   اين دو حدس تأثرانگيز است، اما تا آن‌جا که من می‌دانم متکی بر سندی تاريخی نيست: «هربر آلن ژيل» روايت می‌کند که بر کسانی که کتاب‌ها را پنهان کردند داغ زدند و محکوم‌شان کردند که تا روز مرگ، آن ديوار بيکران را بسازند. اين نکته مجاز يا مقبول می‌دارد که تفسير ديگری بکنيم: شايد ديوار، استعاره‌ای بوده است، شايد شی هوانگ تی کسانی را که «گذشته‌پرستی» می‌کردند به کاری محکوم کرد که به اندازه‌ی گذشته وسيع بود و به همان اندازه ابلهانه و به همان اندازه بيهوده.   شايد ديوار در حکم دعوت به مبارزه بوده و شی هوانگ تی با خود انديشيده است: «مردم گذشته را دوست دارند و من با اين دوستی برنمی‌آيم و دژخيمان من با آن برنمی‌آيند، اما روزی کسی خواهد آمد که همانند من حس کند و آن کس ديوار مرا نابود خواهد کرد هم‌چنانکه من کتاب‌ها را نابود کردم و آن کس ياد مرا محو خواهد کرد و سايه‌ی من و آيينه‌ی من خواهد شد، و خود اين را نخواهد دانست». شايد شی هوانگ تی از آن به گرد امپراتوری ديوار کشيد که امپراتوری را ناپايدار می‌دانست و از آن رو کتاب‌ها را نابود کرد که آنها کتاب‌های مقدس بودند، يعنی به عبارت ديگر کتاب‌هایی بودند که چيزی را تعليم می‌دادند که سراسر آفاق يا شعور هر انسان تعليم می‌دهد.   شايد سوختن کتاب‌خانه‌ها و ساختن ديوار اعمالی باشند که به شيوه‌ای مرموز يکديگر را نفی می‌کنند. اين ديوار پابرجا که، در اين زمان و در همه‌ی زمان‌های ديگر، بر زمين‌هايی که هرگز نخواهيم ديد دستگاه سايه‌اش را می‌افکند سايه‌ی قيصری است که فرمان داد تا احترام‌گذارنده‌ترين ملل گذشته‌ی خود را بسوزد. بعيد نيست که اين نکته به خودی خود، و خارج از هرگونه حدس جايزی، ما را متأثر کند. (خاصيتش ممکن است در همين تضاد ميان ساختن و سوختن به مقياسی عظيم باشد.)   اگر اين مورد را کليت بدهيم می‌توانيم نتيجه بگيريم که همه‌ی «صورت» (فرم)ها خاصيت خود را در خود دارند و نه در «محتوا»ی فرضی خود. و اين نکته با نظريه‌ی «بندتو کروچه» نيز وفق می‌دهد. و نيز «پاتر» در سال ١۸۷۷ می‌گفت که همه‌ی هنرها آرزوی رسيدن به وضع موسيقی دارند که چيزی نيست مگر صورت.   موسيقی، حالات وجد، اساطير، چهره‌های شکسته از زمان، بعضی از شفق‌ها و بعضی از جاها، می‌خواهند چيزی به ما بگويند يا چيزی به ما گفته‌اند، که هرگز نمی‌بايست آن را فراموش کرده باشيم، يا در شرف آنند که چيزی به ما بگويند. اين حالت قريب‌الوقوع کشفی که هرگز رخ نخواهد نمود شايد همان رمز زيبايی و هنر باشد.           از مجموعه‌ی: باغ گذرگاه‌های هزار پيچ، احمد ميرعلايی، تهران، ۱۳۶۹




Sep 28, 2009



6 مهر ۱۳۸۸- محمد قائد
    رم فدريكو فلينی‌ را كه دوستی نسخه‌ای از آن به من داده بار ديگر تماشا می‌كنم. پر از ايجاز و كنايه و اشاره است گرچه پس از چهار دهه فصل‌هايی شايد به نظر بينندگانی غيرايتاليايی قدری طولانی برسد. درهرحال، فصل نمايش لباس در واتيكان حتماً چنين نيست: برای ابواب‌جمعی كليسا از راهب و راهبه و كشيش و اسقف و كاردينال تا پاپ و حتی پروردگار عالم لباس طراحی كرده‌اند. آدمی كه به‌عنوان مانكن در اين خرقه‌ی سوپرباشكوه آخری نصب شده نَوَد را شيرين دارد.
     ميكل آنژ برای تجسم آفريدگار در سقف كليسای سيستين مردی سن‌وسال‌دار اما توپـُر نقاشی كرده است - مثل ميان‌سالیِ خليل عقاب با محاسن و موی‌ سپيد. پرسوناژ فيلم فلينی فقط سالخورده نيست، فزناك و پيزری هم هست.
    سن و سال لزوماً مترادف معرفت و خرد است؟‌ شب پيش از آن وقتی منتظر بودم ببينم فيلم سيخنمايیِ تلويزيون وطنی قابل تماشا هست يا نه (نبود)، اعضای مجلس خبرگان را نشان می‌داد. لابد چند دوجينی بودند اما تعداد حاضران را نمی‌شد تشخيص داد. تلويزيون وطنی چنان وسواس لاپوشانی و نشان‌ندادن و قطع و حذف دارد كه تقريباً در هيچ جا قواعد معرفی بصری ِ محيط رعايت نمی‌شود - حتی در استاديوم فوتبال.
    از ميان غيرممنوع‌القيافه‌ها دست‌كم دو نفر خواب بودند و چندين نفر پلك‌هايشان شديداً سنگين می‌نمود. تقريباً همه ملول و پكر و دمغ به نظر می‌رسيدند و شايد نگران عاقبت كار خويش در دنيا و آخرت. قيافه‌های فلينی‌وار و چهره‌ی بيرنگ و ورم‌كرده‌ی اكثر دامة‌افاضاته‌ها خبر می‌داد چندين نوع دارو برای چربی و غلظت و فشار و قند خون و امراض ديگر مصرف می‌كنند.
    حداكثر مدت تمركز مفيد آدم سالم چيزی حدود ده دقيقه است. چه در كلاس درس و سخنرانی و چه در فيلم سينمايی، هر ده‌پانزده دقيقه بايد جوری ‌بيدارباش داد و دنده عوض كرد. در مملكتی كه حضور شجاعانه‌ی اين همه زن و مرد جوان و قبراق و زيبا و رعنا و باهوش و امروزی و درس‌خوانده در خيابان‌هايش دنيا را به حيرت انداخته، اين بنده‌ی خداها كجای كارند؟‌
    چندی پيش تصاويری در عنترنت گذاشتند از ميهمانان خارجی دهه‌ی ‌فجر يا چيزی در همان مايه: يك مشت سياهی‌لشكرِ پاكستانی و افغان و عرب در مبل‌های سالن كنفرانس سران در تهران به خواب رفته‌اند. چندان مسن و مستهلك به نظر نمی‌رسند اما بعد از صرف چلوكباب و زرشك‌پلو با مرغ و مخلفات و نوشابه و دوغ، بيدارماندن حين استماع رجزخوانی در باب وحدت مسلمانان شايد زيادی ايثارگرانه باشد.
    كاردينال فيلم فلينی هم به محض نشستن عينك تيره به چشم می‌زند و سرش روی ‌سينه می‌افتد ـ شايد يعنی بنا به وظيفه حضور يافته است و ترجيح می‌دهد چـُرتی بزند.
    و در همان شهر مورد علاقه‌ی فلينی، در پی افتضاحات سياسی ايتاليا و رويگردان‌شدن جماعت از سياسيون‌ دغل، در دهه‌ی۱۹۸۰ يك خواننده و هنرپيشه‌ی پورنو با رأی خاطرخواه‌هايش به پارلمان رفت از بانوی بزم‌آرا و آدرنالين‌افزا نقل شد: جوان‌هايی‌ كه برای تفريح به محله‌ی ‌كاباره‌‌ و شبكده‌ می‌آيند شايد خيلی‌ عقل نداشته باشند اما كلـّی انرژی دارند؛ نماينده‌های چـُرت‌آلودِ به‌اصطلاح مجلس ملی هيچ‌كدام را ندارند.




Sep 9, 2009

    بالای همه‌ی سردرها سیاه بود و همه‌ی دیوارها سیاه بود و از پنجره‌های دو طرف خیابان بیرق‌های سیاهی بیرون زده بود به چه قشنگی! باد هم تکانشان می‌داد و بس که تعدادشان زیاد بود گاهی نسیمی مثل بادبزن حصیری جمعیت را باد می‌زد. خوشم آمد که هر قولی در کتاب سیاهشان داده بودند، خوش قولی کرده عمل کرده بودند. درخت‌ها را هم سیاه کرده بودند و اگر بگویم یک برگ سبز گذاشته بودند نگذاشته بودند. یکی یک پرچم سیاه کوچک هم به هر کدام داده بودند. انجمن آنقدر خوب عزا را هماهنگ کرده بود که چشم‌های تراب خان از غرور اشک افتاده بود. آنقدر قشنگ همه چیز را سیاه کرده بودند که حتی ایوب خان که همیشه از همه چیز دلخور است، نتوانست ایرادی بگیرد. فقط آسمانِ بالای خیابان، بین ساختمان‌های بلند و سیاهِ دوطرف، بدبختانه هنوز عینِ رودخانه‌ای که آبش را عینهو آبِ دریا آبی کرده باشند.آبی بود. من هیچوقت دریا ندیده‌ام.
    رمان«سورةالغُراب»: محمود مسعودی، چاپ اول- پاریس ۱۳۶۹




Aug 18, 2009


    ... حکایت خود را گفتم و دلیل ماتم و سیاه‌پوشی مردم شهر را جویا شدم... چون این سخن بشنید دگرگون شد، لختی ساکت ماند و بعد گفت: "وقت آنست آنچه را که می‌خواهی بدانی، ببینی ...این سخن بگفت و از خانه بیرون شد. او می‌رفت و من به دنبالش تا از شهر بیرون شدیم و به خرابه‌ای رسیدیم. آن‌جا سبدی بود که به طنابی بسته شده بود. مرا گفت:" در آن سبد بنشین و بر آسمان و زمین بنگر تا دلیل سیاهی و خموشی آن‌ها را دریابی."

    شاه سیاپوشان
    هوشنگ گلشیری


    می‌دانست که بازجویی می‌برندش. اما نه آنطور که فکر می‌کرد. از راهروهایی که می‌گذشت پاهایش به آدم‌هایی خورد، خوابیده یا نشسته؛ ناله‌هایی هم شنید و حتی آن که می‌بردش پا و گاهی دستی تکان می‌داد، طوری که او لنگر می‌خورد. یک بار هم افتاد که دو دست آدمی خفته بر زمین نگهش داشت. با آداب بازجویی‌شان هم آشنا نبود. در کدام رساله‌شان بود که ندیده بود؟ موقع نوشتن بایست پشت به بازجو می‌کرد و یک بار هم که به بهانۀ پرسشی رو برگرداند دید که فقط دو چشم از سوراخ یک کیسه نگاهش می‌کند و آن حرفها هم از سوراخی به جای دهان می‌آمده است. قبا داشت، مطمئن بود. همان جا بود که حکم تعزیر دادند، اما به بهانۀ دروغ او بود که نوشته بود مرادش از عشرۀ مشئومه دهۀ خودش بوده است. نشمرد. همان‌جا می‌زدند. کنار همان دالان بی انتها و غرقه در آدم‌های خفته و نیم‌خفته و نشسته و گاه نالان. نشسته و به پشت زدند. ندید کدام می‌زد. و کدام می‌شمرد. مگر مهم بود؟ همان دستی بود که کتاب سوزان را حکم فرموده بود یا همان دهان که قتل همۀ مردان قبیلۀ بنی قریطه را حلال کرده و زنان و کودکان‌ِ ِ‌شان را برده کرد. فقط همان دو سه ضربۀ اول کافی بود تا دهان به فریاد بگشاید. از حد تحملش بیرون بود. از پایین چشم‌بند زیر شلوار راه راه به پایی را دید که قرآنی به دست داشت. می‌گفت:”ثواب هر ضربه از نماز و روزه بیشتر است.”…..









    متن کامل(اسکن کتاب)-پ.د.اف، ۱۰مگابایت




Aug 11, 2009

    چرا باید اعتراف کنم؟
    محمود داوودی





    چرا باید اعتراف کنم؟

    موهایم هنوز سیاه‌ست
    مثل سرنوشت‌ آن‌ها
    که در روزِ روشن گم شدند.

    نور نیمکت را روشن کرده است
    پشت نیمکت
    سایه‌ها نشسته‌اند و انتظار می‌کشند

    ساکت‌اند پشت نیمکت
    و نور
    روشن‌شان نمی‌کند.

    چرا باید به سایه‌ها اعتراف کنم؟





    از دفتر شعر"چند صحنه"
    شعرهای ۱۳۸۲- ۱۳۷۰
    محمود داوودی








Jul 26, 2009

    یادبود
    Reichenberger Straße 166, 10999 Berlin
    شهری در انتظار موعود بی‌قرار است. مردم اين شهر هر روز صبح اسبی را با كبكبه و دبدبه تا "دروازه‌های مشرق" می‌برند تا اگر آن سوار آمد، پياده نماند. آن‌ها هم‌چنين در پايان سال اسبی را در كوچه‌های شهر می‌گردانند و بعد با طلوع خورشيد او را سنگسار می‌كنند و"تكه‌ای از گوشتش"را به نشانه‌ی تبرک به خانه‌هايشان می‌برند به اين اميد كه با اين مقدمات روزی آن سوار خواهد آمد. ولی باز شب است و در"دوردست، صدای تاخت اسبی در دشت".




    Jul 22, 2009

      ۱
      ...روی هم می‌چید شاخه‌های سوزان را
      وز ره دودی که برمی‌خاست از آن‌ها
      نقش آن مطرود حیله‌جوی را می‌دید
      آن مزور میهمان پُرخطر را خوب می‌پائید
      چون به بانگ باد و باران گوش می‌داد
      به‌نظر می‌آمدش کان فتنه آزار مردم دوست
      هست در کار سخن گفتن..

      منظومه«سریویلی»- نیمایوشیج



      ۲
      ...وقتی جمعيتی عظيم كه بچه‌ی دانشگاه است بيرون‌ نگه داشته می‌شود و دوگانه‌ را از خيابان‌های اطراف به درگاه يگانه می‌گزارد، عملاً يعنی آن‌ها كه چمن دانشگاه را (‌در هر دو معنی) آسفالت كرده‌اند در محاصره‌اند؟ آيا با رُمبيدن حصارهای ذهنی، دژبانان قلعه‌های سابقاً پرهيبت به مدافعان حريمی پشت نرده‌ها تبديل می‌شوند كه به‌سرعت آب می‌رود و مدام كوچك‌تر می‌شود؟
      نرده‌های ظريف دژها محمد قائد- ۳۰ تیر ۸۸




      ۳
      ...پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانه‌هایشان روند و منتظر باشند تا بازی دیگری آغاز شود. سوژه‌ها، ذهن‌ها، دگرگون می‌شوند. بیزاری پدید می‌آید، از هرچه دل‌انگیزش خوانده‌اند. برای همه، این جنگ با خدا نخواهد بود. کاری که توده‌ی مردم می‌کنند، این است که میان خدای خود و خدای آن‌ها فرق بگذارند. مردم در طول تاریخ چنین کرده‌اند، باز هم چنین خواهان کرد و این حق آنان است. این بار اول نیست که مردم در برابر مقدسان قرار گرفته‌اند. باز هم این بار، خدای این طرف و خدای آن طرف یکدیگر را خنثی می‌کنند و ستیز، زمینه‌ای زمینی می‌یابد. در جنبش این روزها، خدایان هنوز به جنگ یکدیگر نرفته‌اند. آنان هنوز در سازش با یکدیگر به سر می‌برند و می‌توانیم با نظر به نقش سوژه‌ساز آنان بگوییم که سوژه‌ها، هنوز سوژه‌هایی یکسر متفاوت نشده‌اند....
      در ایران چه می‌گذرد؟ مقاله‌ی دوم محمدرضا نیکفر





    Jul 20, 2009

      مشروع و مقبول


      اما کار در محدوده جنگِ الفاظ خلاصه نمی‌شد. جنگ کلمات، از پسِ جنگ عمیق‌تری سر برمی‌کشید: جنگ عمیق‌تری بر سر مفاهیم اساسی و اصولی، و به آسانی هم نمی‌شد از چنین جنگی خلاصی یافت. هنوز فرمان مشروطیت صادر نشده بود که در جمع گروهی مشروطه‌خواه، در حضور مجتهد تبریز، یکی ندا در داد که«دولت مشروطه داده است» گفتند سندش کجاست و تلگرافش کو؟ گفت: دولت به شما مجلسِ مشورت داده‌است و تلگراف آنهم رسیده‌است. من خبر دارم، حاج علی گفت: ما مشروطه می‌خواهیم نه مجلس مشورت. گفت: مجلس مشورت، همان مشروطه است. حاج علی آشوب کرد که من مردِ عوام هستم جز لفظ مشروطه چیزی نمی‌دانم، باید این لفظ را بدهند. لفظ دیگری به کار نمی خورد. قال‌ و مقال زیاد شد و هر کسی حرفی زد. آقا میرهاشم گفت:نزاع لفظی است. آقا میرزا علی اکبر خطاب به میرهاشم کرد که:آقا راحت بنشینید و فساد نکنید و کار را ما را معیوب ننماید.. »
      ظاهرا بعضی مردمِ«عوام» آن روزگار، هوشیارتر و روشن‌بین‌تر از روشنفکران زمانه خود بودند. از این جماعت، حکایت‌های خواندنی‌تری در دست است. این بار راوی تقی‌زاده است و زمان، زمانی است که محمد‌علی شاه بر سریر قدرت نشسته است و کشمکش‌ها و دعوای «مشروعه» یا «مشروطه» آغاز شده‌است.
      تقی‌زاده می‌گوید:«...مخبرالسلطنه میان شاه و ملت، رفت و آمد می‌کرد. شاه می‌گفت من مشروعه را قبول دارم نه مشروطه را. آخوندها گفتند بلی این درست است ما مدعی شدیم. آقا سیدعبداله بهبهانی و دیگران گفتند مشروعه درست است. در این میان مشهدی باقر، وکیلِ صنف بقال فریاد کرد و به علما گفت: آقایان ما عوام این اصطلاحات عربی سرمان نمی‌شود. ما مشروطه گرفته‌ایم. سعدالدوله مدعی‌شد گفت: اصلا مشروطه درست نیست غلط است. این را اوایل که از فرانسه ترجمه کردند «کنستی توسیونل» را «کوندیسیونل» کردند...»




      برگرفته: مشروطه ایرانی- ماشاءالله آجودانی
      چاپ اول- لندن ۱۹۹۷، ص ۳۶۷-۳۶۶




    Jul 16, 2009


      ده برگ از «کتاب مشاهیر»
      و. م. آیرو


      ۱
      فروغ فرخ‌زاد

      تابستان سال ۲۰۰۷، در قایق ماهی‌گیری"یورکی"(یکی از دوستان فنلاندی)ام،
      جشنی الکی‌خوشانه گرفته بودیم و کله‌مان گرم
      از ودکای اسمیرنوف شده بود.
      از دور زنی ‌را دیدیم که کنار ساحل تنها نشسته بود، پاهای‌اش را
      تا زانو در آب کرده بود و چشم از جست‌وخیز قورباغه‌ها
      و وزغ‌های خوشبخت برنمی‌داشت.
      به یورکی گفتم: برویم نزدیک ساخل. قایق را روشن کرد
      و نزدیک که شدیم دیدم فروغ بود، خودِ خودش:
      فروغ فرخ‌زاد در "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد".
      پیاده شدم.
      گفتم: سلام.
      بعد گفتم: من عاشق شما هستم.
      زانو زدم، دست‌های‌ام را در هم گره کردم و گفتم: حاضری با من ازدواج ‌کنی؟
      خندید و گفت: من؟! من مُرده‌م.
      به او فهماندم که این مسئله برای من اهمیتی ندارد، و قضیه‌ی کاملاً پیش پا افتاده‌ای‌ست.
      گفت: ما حالا در شعر تو هستیم؟
      گفتم: شعر کدام است! ما در فنلاندیم. همین‌جا، کنار این برکه
      و دریاچه. این هم دوستم،ـ یادم رفت معرفی کنم،
      اسم‌اش "یورکی"ست...

      مستی داشت فروکش می‌کرد و ما دیگر ودکایی در چنته نداشتیم.
      یورکی هم دیرش شده بود و باید می‌رفت از مادرش
      که پای‌اش شکسته بود عیادت کند.
      لعنت به این شانس و هزاران لعنت!ـ
      وگرنه میان قورقور شادی‌بخش وزغ‌ها و قورباغه‌ها
      کنار همان برکه، داخل همان قایق، ازدواج‌مان را جشن می‌گرفتیم
      و اسم بچه‌های‌مان را هم به‌ترتیب می‌گذاشتیم:
      کامیار
      و کلارا!


      ۲
      نیمایوشیج

      وقتی که به‌دنیا آمد
      "توکا"یی نبود
      طبیعتی نبود
      "ری‌را"یی نبود.
      وقتی که از دنیا رفت:

      توکا، طبیعت و ری‌را،
      هرسه شدند
      نیما.



      ۳
      اورهان ولی کانیک

      با اورهان ولی، یادش به‌خیر
      در "قره گمرکِ" استانبول
      در یک قهوه‌خانه نشسته بودیم...
      من از شرایط زندگی در فنلاند برای‌اش گفتم
      و او از شرایط مرگ در آن دنیا...
      چشم‌های‌اش گرد شدند وقتی از من شنید:
      «همه‌جای فنلاند دریاچه و جنگل است، و آن‌جا اصلاً تپه و کوه نیست»
      و او اظهار پشیمانی کرد از این‌که مُرده است
      می‌گفت:
      از بس که آن‌جا سربالایی‌ست.


      ۴
      ویسواوا شیمبورسکا

      شیمبورسکا تنها شاعرِ برنده‌ی نوبلی‌ست، که هروقت با کسی دوست می‌شود،
      از ته دل آرزو می‌کند که او به‌جایش نوبل را برده بود!



      ۵
      فرانتس کافکا

      آن‌قدر اصرار کردم که قبول کرد،
      کلید را از جیبش درآوَرْد
      و درِ "قصر" را گشود.
      نیم ساعتی آن‌جا را گشتیم:
      هیچ چیز عجیب و غریبی آن‌جا نبود
      جایی بود مثل همه‌جای دیگر در این دنیا
      و کمی شبیه به یک موزه‌ی قدیمیِ متروک

      از پله‌ها که پایین می‌آمدیم
      خدابیامرزدش کافکا
      بالاتر از من
      روی یکی از پله‌ها
      ایستاد
      و لبخندی زد
      معنادار.

      من اما بی‌معنا خندیدم.


      ۶
      پل الوآر

      او بلد است آسمان را یک‌جا با تمام گنجشک‌های‌ توی‌اش
      جا بدهد داخل جیب؛ پالتوی‌اش.
      و در این هیچ رمز و استعاره‌ای نیست
      او فقط می‌خواهد این راز را مخفی نگه دارد،
      اما گاهی وقت‌ها که آسمان توی جیب‌اش
      ابری می شود
      و ابرها به‌هم می‌خورند وُ رعد درمی‌گیرد
      و جوجه گنجشک‌ها توی لانه‌های‌شان نوک‌های‌شان را رو به بالا وا می‌کنند و جیک‌جیکِ پرجیغ‌و‌دادی راه می‌اندازند
      او قدم‌های‌اش را تندتر می‌کند
      و از فرط دستپاچه‌گی به چندتا از عابران تنه می‌زند
      و از چندتاشان vittu* می‌شنود
      تا به خانه برسد و رازش همچنان مخفی بماند،
      همچنان مخفی:
      گرومب گرومب، جیک جیک،
      گرومب گرومب،
      جیــک جیــک!


      Vittu* فحشی به فنلاندی:



      ۷
      ما همه ونسان ون گوگ بودیم

      ما چندنفر بوديم كه گپ می‏زديم سر ميز غذا.
      گل ‏آفتاب‌گردان مرحوم ون‏ گوگ هم روی ميز
      جلای ديگری به اين فضا می‏داد.
      اما خوب كه دقت می‏كردی:
      ما نبوديم؛
      چند نفر ديگر بود
      كه گپ می‏زدند سر ميز غذا،
      خودِ ون گوگ هم بود:
      ما
      فقط یک نفر بوديم
      كه سر ميز غذا نبوديم
      و قبلاً گوش‌مان را بريده بوديم
      و به‌خوردِ دهان‌مان داده بوديم
      از بس كه گل می‏گفتيم
      و هیچ نمی‏شنفتيم.
      آن یک‌نفر هم
      من نبودم؛
      ون گوگ بود.

      ما
      همه ون گوگ بودیم.



      ۸
      جکسون پولاگ

      وقتی‌ که داشت رنگ‌ را روی آخرین تابلوی‌اش می‌پاشید، سرش را خاراند:
      چیزی را فراموش کرده بود انگار.
      بله، چیزی آن‌وسط کم بود.
      برای همین، رفت سریع توی آشپزخانه یک شیشه ودکا سرکشید،
      قرص‌های خواب‌اش را ‌یک‌جا خورد، پشت فرمان نشست،
      محکم به یک درخت کوبید و درجا مُرد...

      بعد برگشت
      و تابلوی نیمه‌کاره‌اش را کشید.



      ۹
      فردینان سلین (یا فرانتس کافکا)

      گلوله‌ی درسینه‌‌نشسته‌اش را می‌گوید:
      یادگار زخم‌های جوانی!
      هرجا که می‌رود،
      یقه‌اش را باز می‌کند
      و آن را به همه نشان می‌دهد.
      همه فرار می‌کنند
      و خیال می‌کنند
      گلوله‌اش مُسری‌ست!

      او از آن‌دسته آدم‌هایی‌ست
      که همواره بین چرخ‌دنده‌های ساعت مچی‌شان،
      و بلاهت بزرگی به‌نام بشریت گیر کرده‌اند.


      ۱۰
      هانری میشو

      گاه در بمبئی پیدای‌اش می‌کنی، در متلی محقر
      و گاه پرسه‌زنان در اطرافِ تاج‌محل
      گاه در بوداپست ـ "جاگرفته میان نفس‌هایِ نیم‌گرمِ دخترک"*، و گاه در پاریس ـ
      کنار میدانِ سن میشل
      خیره به فواره‌ی بلند
      در باورِ این‌که عقابی‌ست خشک‌شده بر دماغه‌یِ یک کشتیِ سیاحتی...

      همیشه فکر می‌کند شعری که می‌نویسد اولین شعرِ زندگی‌ش است
      و سیاه‌قلم‌ی که می‌زند، اولین سیاه‌قلم‌ِِ زندگی‌ش
      و قهوه‌ای که می‌نوشد، آخرین قهوه‌یِ زندگی‌ش.

      با تمامِ این اوصاف
      همه‌جا و هیچ‌جاست،
      نه گامی به پس، نه گامی به پیش،
      نه ترکِ جا گفته، نه دورتر رفته:
      همان‌جا
      سرجایِ همیشگیِِ خودش
      و سرِ کارِ همیشگی‌اش:
      حاضر
      کمین‌کرده
      در کتابخانه‌ها
      با یک‌دست لباسِ ورزشی برتن درهمه‌حال
      شبیه مجسمه‌ای بُرُنزی
      پشتِ قفسه‌یِ کتاب‌ها:
      چشم ریزکرده ـ گوش تیزکرده
      به پچپچه‌یِ اسرار میانِ‌شان:
      میان کتاب‌هایِ شیمی و شعر،
      میان کتاب‌هایِ فیزیک و داستان.
      به دل گرفتن‌ها و قلوه دادن‌هاشان.


      * سطری از میشو، با یک جابه‌جاییِ کوچک





    :

    بایگانی

    :


    پرشین بلاگرز