باغ در باغ
باغ در باغ

Persian Poetry & Literature

Editor Khalil Paknia

باغ در باغ    | برگ‌ها   | شعر-Poetry     | داستان- Fiction   | نقد - Critic   | تماس   |


May 09, 2008


    آشنایی با دو شاعر مهمان در سی‌ و نهمین جشنواره‌ی شعر رتردام، ژوئن ۲۰۰۸
    گزینش و ترجمه: کوشیار پارسی، ۵ مه ۲۰۰۸

    خوآن مانوئل روکا
    کلمبیا، متولد ۱۹۴۶
    شاعر، نویسنده و روزنامه نگار. پرخواننده‌ترین شاعر کلمبیا.



    نامه به ولز


    می‌توانی از من بپرسی بانوی شیرین
    این روزها چه می‌بینم در این سوی دریا
    خیابان‌های این دیار در من می‌زیند
    ناآشنا برای تو
    این خیابان‌ها که گام زدن در آن
    پیمودن ِ راهی دراز است بر این زمین ِ پردرد
    که گذر از نور ِ ناب
    چشمان‌ات را از یادها و غرولند می‌آکند.

    از من می‌پرسی
    این روزها چه احساسی دارم در این سوی دریا.
    سوزن در تن،
    نور ِ تیمارستان
    که نرم می‌آید
    به آرام کردن ِ عمیق‌ترین زخم‌ها
    زاده در روستایی از روزهای بی رنگ.

    و خورشید؟
    معتاد ِ پیری است که زخم‌هاش را لیسیده.
    زیرا شما می‌دانید، بانوی شیرین،
    که این دیار آمیزه‌ای‌ست از خیابان‌ها و زخم‌ها.

    معرفی می‌کنم:
    این‌جا نخل‌های آوازخوان
    و نیز مردان ِ شکنجه شده.
    این‌جا آسمان‌ها برهنه‌اند
    و زنان خمیده تا پدال ِ چرخ سینگر
    در به دست‌آوردن ِ روزی با پازدن دیوانه‌وارشان
    جاوه یا بوردو،
    نپال و شهر کوچک‌تان در ولز،
    که به گمانم دیلان توماس شما از سایه‌هاش می‌نوشید.
    زنان این دیار می‌توانند
    دکمه بدوزند بر باد،
    تا لباس ِ نوازنده‌ی اُرگ بر تن‌اش کنند.

    این‌جا کنار ِ خشم و ارکیده بر می‌آیند
    تردید هم نمی‌کنید که کشوری باشد
    چون حیوانی پیر
    نگه‌داری شده در گونه‌های الکل،
    تردید حتا نمی‌کنید
    در آن‌چه باید بزید
    میان ماه‌های دیروز، مرگ و ویرانه‌ها.







    رونی مارگولیس
    ترکیه، متولد ۱۹۵۵
    از دهه‌ی هفتاد ساکن لندن است. چند دفتر شعر منتشر کرده است.آثار شاعرانی چون تد هیوز و فیلیپ لارکین را به ترکی ترجمه کرده است. شعرهای مارگولیس بیش‌تر درباره‌ی گذشته‌اند. روایتی از سرکوب، مهاجرت، بیگانه‌گی و مرگ،


    نامه‌هایی به لهستان

    ۲۸ مه ۱۹۲۵
    وقتی کشتی‌مان کنار پل ِ گالاتا لنگر انداخت،
    میان قایق‌های بادبانی خرد و بزرگ گونه‌گون،
    (مه ِ خاکستری در هوا آویخته بود، کمی سردرد داشتم)،
    دست در دست بر عرشه ایستاده‌ بودیم:
    گنبدها، مناره‌ها، مردانی با دستار ِ سرخ،
    حمال‌های غول پیکر با سبیل ِ عظیم،
    هر لحظه‌ای از آسمان قالی ِ پرنده می‌توانست فرود آید.

    چنین بود که یک ماه پیش به این‌ دیار رسیدیم.
    میهمان‌خانه‌ای که هفته‌ی نخست در آن بودیم
    درست همانی بود که از شرق در خیال داشتیم،
    که‌ها که نبوده‌اند این‌جا: شاه زوگ، ماتاهاری.
    بعد خانه‌ای یافتیم – هفته‌ی پیش آمدیم:
    سمت ِ راست ما زمانی فرانس لیست می‌زیسته،
    و سمت ِ چپ، لژ ِ فراماسون‌هاست.

    به همسرم بس اعتماد دارم
    اما خوب آدم گاهی با خودش می‌گوید:
    تازه عروس، شهر ِ تازه، زندگی جدید.
    چند سال این‌جا خواهیم گذراند؟
    فرزندان‌مان این‌جا زاده خواهند شد؟
    دور از خانه، بر آستانه‌ی آسیا
    کدام چیز در انتظارم است، چه روی خواهد داد؟
    ..............................................................
    * پل گالاتا در استانبول دو محله‌ی گالاتا و بی‌اوغلو را به هم وصل می‌کند
    - ماتاهاری ، زاده‌ی هلند. رقاصه‌ای پرآوازه که به سال ۱۹۱۷ در فرانسه به جرم جاسوسی، به اعدام محکوم و تیرباران شد.


    ۲ ژوئن ۱۹۲۵

    بالاتر از خیابان ما، خیابان پِرا* است.
    باید ببینی‌ش: درست مثل نِوسکی پروس‌پِکت**،
    همه جا نور، شیک و زیبا،
    چند بار از آن گذشته‌ایم.
    خیابان ما باریک است، آه تا یادم نرفته
    هر صبح لیمو ترش و جعفری می‌خرم از پیر مردی،
    همه چیز در دور و برم بوی ماهی و ادویه دارد.

    با فرانسه‌ای که در مدرسه آموخته‌ام کاری از پیش نمی‌برم،
    اما آن واژه‌نامه‌ی سرخ را همراه دارم،
    روسی- فرانسه، که شکر خدا همه‌ی درها را به روم باز می‌کند.
    یاد گرفتن ترکی، شنیده‌ام که مشکل است.
    هنوز کلمه‌ای نمی‌دانم، خواندن‌اش ناممکن است.
    همسرم سر کار یاد خواهد گرفت، اما
    می گویند این‌جا هم روس زیاد است

    شاید بتوانیم باشان آشنا شویم.

    می‌دانی، همان روز اول این‌جا خون‌ریزی دیدم!
    نشسته بودیم تو تاکسی از پل گالاتا تا میهمان‌خانه،
    حمال‌ها از پشت سرمان می‌آمدند با وسایل ما،
    اما میهمان‌خانه هم حمال‌های خودش را داشت،
    ناگهان با چاقو و قمه پریدند به هم،
    یکی‌شان خونین بر پیاده رو افتاد و مرد!
    خدای من، در این دیار همیشه همین است؟
    ..................................................
    * خیابان پرا، گران‌ترین مرکز خرید استانبول بوده‌است با سفارت‌خانه‌ها و کلیساها.
    ** نوسکی پروس‌پکت، یکی از شناخته‌شده‌ترین خیابان‌های سن پترزبورگ



    ۸ ژوئن ۱۹۲۵

    حالا خیلی گرم است. انگار مرداد،
    به خانه‌ی ییلاقی‌مان رفته‌ایم.
    روستایی که تا شهر یک ساعت راه است،
    با خانه‌های چوبی و باغ‌های بزرگ و آباد...
    همسایه‌های رو به رویی آمدند خوشامد گفتند،
    اسم‌شان پالاجی است، خانواده‌ای بزرگ، آدم‌های خوب.
    خانه‌شان لب آب است، از تو حیات‌شان می‌توانیم برویم دریا.

    امروز رفتم پی همسرم، سر ِ کارش،
    نزدیک همان‌جایی که نخستین روز پا به خشکی گذاشتیم،
    دستگاه‌های تراش، موتورها، بنایی عظیم.
    کمی نشستیم با موسیو بورلا*، رییس حرف زدیم،
    به قهوه‌ی خیلی سیاهی میهمان‌‌مان کرد
    (فنجانی خیلی کوچک، ساخت روسیه، نگاهش می‌کردی تَرَک می‌خورد)
    خوشم آمد – هر روز صبح از آن خواهم نوشید.

    فکر که می‌کنم چگونه همه چیزی رو به راه است،
    راستش، شب‌ها، بهت‌ام می‌زند.
    در این شهر ِ آشفته‌گی ِ بی مهار
    برنامه‌ی خود پیش می‌بریم،
    اما در برابرمان پرده‌ای از راز کشیده شده است
    اگر روزی بتوانیم کنارش زنیم،
    چه‌ها که در برابر چشمان‌مان ظهور نخواهد کرد؟



    سرود آمرزش

    استانبول است آن‌جا دیگربار.
    هواپیما فرود می‌آید از فراز ِ فلوریا.
    سمت ِ راست، ییشیل‌کوی* به روشنی دیده می‌شود.

    چشم‌هام را که ببندم:
    دوچرخه فروشی عادل آقا،
    قلب‌ها و تیرها بر درختان پارک،
    سینمای بزرگ رکس،
    آتش زغال سنگ در باغچه‌ی خانواده‌ی اکونومیدیس.

    پیش از فرود،
    می‌توانم لمس‌شان کنم، درست زیر هواپیما،
    دو کودک ایستاده میان خیابان،
    دوچرخه‌شان را پرت کرده‌اند تو زمین چمن.
    می‌دانم که – ماجراجویی واقعی –
    می‌خواهند به یاندیم‌چاوش بروند و دوغ بنوشند.

    چرخ‌ها که به زمین می‌خورند، هواپیما می‌لرزد:
    این‌بار نمی‌میرم تا باز زنده شوم
    می‌آیم جوانی‌م را به خاک بسپارم، همراه ِ پدرم.

    .........................................
    - فلوریا ، قصر ییلاقی بر ساحل دریای مرمره
    - ییشیل‌کوی ، فرودگاه استانبول




    وقتی از مترو بیرون آمدم

    هفده ساله بودم که نخست بار به انگستان آمدم
    و در ویکتوریا از مترو بیرون آمدم، یک‌باره در آفتاب،
    خود را جهان‌گرد قرن شانزدهمی غربی دیدم
    که نخست بار استانبول ِ قصه‌ها را به چشم می‌دید
    میان ِ گردابی از رنگ و صدا،
    گرچه: آن تصویر را من اکنون در خیال دارم.

    اما جسارت آن جهان‌گرد نداشتم هیچ
    (نخست بار بود که سوار هواپیما شده بودم)
    و هنوز ناآگاه به این‌که جهان
    به راستی چه کوچک و یک شکل بود
    (آن‌چه آن روز بهت‌زده‌ام کرد، دیگر اکنون به یادم نمی‌آید).
    مبهوت به هرکسی نگاه می‌کردم که از کنارم می‌گذشت.

    صبح ِ روز بعد از خواب‌گاه دانشجویان بیرون آمدم:
    با زبان بیگانه نبودم، با لباس‌ها نیز، یا
    رودخانه که از دل ِ شهر می‌خزید.
    اما برای آنان بیگانه بودم، من، رونی،
    میان ِ آن همه آدم یکی نبود مرا بشناسد.
    نه زادگاه‌ام را می‌شناختند، نه مدرسه‌ی قدیمی‌م را.

    تنهایی یعنی کسی آتیلا الهان را نشناسد.
    تنهایی یعنی که به زمان نوش‌خواری نتوانی به کسی بگویی:
    "پایه‌ی پل ِ اورتاکوی تقریبن تمام شده."
    یعنی که زود آموختم منتظر نامه باشم،
    یعنی که دیرزمانی می‌ترسیدم از عاشق شدن،
    یعنی که همیشه غلاف ِ امنی بکشی دور ِ خودت، هنوز خوب می‌دانم.

    زمانی نشسته بودم خیره به لیوان ِ پُر ِ ویسکی
    نگاه می‌کردم به آب شدن ِ دو قطعه یخ،
    یادم می‌آید هنوز، بی که کلافه شوم.
    آب شدن یخ را می‌شد با چشم ِ غیرمسلح دید،
    این را هنوز نمی دانستم آن زمان؛ نخست انگار مقاومت می‌کنند.
    بعد زود مقاومت‌شان می‌شکند، تسلیم می‌شوند.

    ‌چه‌قدر پیش آمده که لُنگ بیندازم؟
    تنها به یاد دارم به دیوارهای اتاق‌ام چه می‌گفتم
    وقتی یکی یکی آنان که دوست می‌داشتم مردند، دور از من.
    با این همه عادت کردم به این همه و
    و اگر طاقت نداشتم، پنهان‌اش می‌کردم در گوشه‌ای از مغزم.
    هنوز خوب نمی‌دانم درد از کجا می‌آید.

    با گذشت زمان همه چیزی آسان‌تر شد، بی‌گمان، اما
    نمی‌دانم به چه قیمتی؟ گاه از خود می‌پرسم.
    یعنی بیش از بُرد باخته‌ام؟
    چه چیز اکنون به پیش می‌رانَدَم؟
    هنوز آیا آرزوی ناممکنی دارم؟
    هنوز ترسی هم هست که احساس‌اش نکرده باشم؟

    همه‌ی آن‌چه می‌خواهم، می‌بینم اکنون،
    تا دمی تجربه کنم
    نقشی را که آرزو داشتم در ماجرایی پرهیجان
    وقتی نخست بار در ویکتوریا از مترو بیرون آمدم!

    ............................................
    - آتیلا الهان، شاعرترک (۱۹۲۵-۲۰۰۵)


    قصه‌ی دو شهر

    روزی که سی و چهار ساله شدم
    فکر کردم سال‌های عمرم را
    عادلانه تقسیم کرده‌ام میان استانبول و لندن.

    امسال یک‌باره دریافتم چهل ساله شدم،
    به گاهی که بی هدف در خیابان‌های لندن می‌گشتم،
    هر گوشه‌ای، ایست‌گاه اتوبوسی، تندیسی،
    هر خم ِ رودخانه، همه‌ چیزی، همه چیزی،
    قصه‌ای قدیمی و آشنا داشت.
    احساس کردم با هر تکه سنگی حرف می‌زنم
    (هم‌چون زمانی که در شهرستان، در بازگشت از گردش
    به هر کسی در خیابان اصلی سلام می‌کردم).
    چونان کودکی شیطان با چاقویی در دست
    حروف R و M را همه‌جای شهر حک می‌کند.

    آن‌جا کنار شکوه ِ گوتیکی ِ بنای مجلس
    نیمکت ِ چوبی که به روزی آفتابی بر آن نشستم
    با نخستین دوست دخترم در نخستین سال ِ باشیدنم در لندن
    و پیاده‌روی ِ جنب ِ پل راه آهن
    که هر لحظه انگار خم می‌شد سوی آب.
    آن سو تنها می‌رفتم به تماشای فیلم ِ فرانسوی.
    تنهایی‌م هم‌زمان احساس ِ غریب غرور می‌داد به‌م.
    هم‌زمان نیز ترس، هم‌زمان اندوه.
    (احساسی که گه‌گاه به سراغ‌ام می‌آید
    هم‌چون طعمی که ناگهان به یادت آید).

    آن‌ گوشه، آن سو، می‌خانه‌ی "قو"
    با صندلی چرمی ِ سبز و میزهای چوبی:
    با هولوسی و محمد رفته بودم آن‌جا
    ظرف یک سال، زنی غده‌ی سرطانی
    از لوزالمعده‌ش بیرون کشیده بود.
    آن‌جا باجه‌ی تلفنی‌ست که از آن با الزا حرف زدم
    (صحبتی کوتاه، تنها یک سکه در جیب داشتم)؛
    کارگاهی که نخستین روزنامه‌ی سوسیالیستی در آن فروختم
    (کارگر پیر آهنگر هندی بود که گفت:"واسه من
    تموم شده، اما شما بجنبین، ادامه بدین.")

    (...)

    روزی پدرم گفت "وقتی حالت گرفته‌س ننوش".
    "اگه حالت گرفته باشه، مشروب بدترش می‌کنه." حق با او بود:
    هر شب می‌نوشید، در حالی‌که من انتظار مرگ‌اش را می‌کشیدم.
    بنای بیمارستان جراح‌پاشا، در خیابان ِ کنار آب،
    انگار غولی پیش از تاریخ، برآمده از درون ِ آب،
    در کودکی مرا ترسانده بود همیشه.
    هنوزهم گاه بی‌جا احساس می‌کنم
    کودک شگفت‌انگیز مسابقه‌ام:
    گاه لندن را صحنه‌ای می‌بینم،
    نمایش به زبان انگلیسی‌ست، اما بیش‌تر بازی‌گران‌اش ترک.

    آن شب جهان‌گردی پیر جلوم را گرفت.
    نشانی پرسید که من هر روز از آن‌جا می‌گذشتم.
    تردید کردم، نمی‌دانم چرا، و گفتم
    "ببخشید، من اهل لندن نیستم."

    .....................................
    - حروف اول نام شاعر.




    پارکینگ

    یعنی چه، تخیله‌ی یک روستا؟
    فکرش را هم نمی‌توانم بکنم.
    من، زاده‌ی استانبول، کودک خیابان‌های عریض،
    بناهای ده طبقه، نمی‌توانم بفهمم
    معنای خالی بودن چهل خانه هم‌زمان چه می‌تواند باشد،
    وقتی ناگهان دیگر صدایی از آن نمی‌آید.
    یعنی چه، تخیله‌ی یک روستا؟

    چه می‌ماند دیگر، وقتی روستایی به تمامی بسوزد؟
    وقتی دیگر اسفالتی در خیابان نباشد،
    خانه‌ها از بتون و پولاد نباشند،
    روستای سوخته آیا به طبیعت باز خواهد گشت؟
    وقتی همه را جمع می‌کنند و می‌بَرَند،
    تنها خاک می‌ماند و درختان؟

    اگر یکی از سالیان ِ بُرده باز گردد،
    چه خواهد دید، در آن‌جا که زاده و رشد کرده؟
    "دیلان رو یه بار بوسیده بودم"،
    "شبا می‌اومدیم این‌جا هندونه دزدی."
    می‌تواند آیا ایستاده کنار ِ دریاچه‌ی پشت سد بگوید این‌را؟
    یا که خاطره‌ها نیز پاک می‌شوند، همراه ِ روستا؟

    یعنی چه، تخیله‌ی یک روستا؟
    گرچه تصور هم نمی‌توانم کرد،
    گره‌گاه‌های زندگی‌م را یافته‌ام:
    مقایسه نمی‌توان کرد، با این حال،
    پارکی که در کودکی همیشه در آن فوتبال می‌کردم
    چند سال پیش شد پارکینگ.

    از کنارش که می‌گذرم، مثل ِ دیروز است
    پارک ِ کوچک ِ سبزی می‌بینم
    و نه جثه‌ی عظیم ِ بتونی.


    محاصره

    روستای خلوت یونانی در گوکچیدا.
    چهل و هشت باشنده، جوان‌ترین‌شان هفتاد ساله.
    در چای‌خانه نشسته‌اند سر ِ میز
    تخته نرد بازی می‌کنند،
    انگار همه اینجایند، چیزی عوض نشده انگار.

    خانه‌ی بزرگ ِ نبشی، با مهتابی ِ فرو ریخته
    خالی نیست انگار، بوی غذا می‌شنوی؛
    انگار که پسرها نه در آتن، دخترها نه در آلمان؛
    خواهر و برادرزاده‌ها نه در استرالیا هستند،
    انگار بچه‌ها در میدان دارند بازی می‌کنند.

    اگر مهتابی فرو ریزد، کسی برود،
    به نوشیدن و بازی ِ تخته نرد ادامه خواهند داد.
    ادامه خواهندش داد. چه کار دیگری می‌توانند؟
    انگار مردها هر دم از مزرعه بازخواهند گشت،
    انگار همه کسی این‌جاست، چیزی تغییر نکرده.

    اما در اعماق چشمان‌شان تاریکی غریبی نشسته است،
    انگار همه چیزی که دفاع می‌کنند از آن می‌تواند فرو ریزد،
    انگار شکست ِ نهایی اکنون دور نیست.

    انگار پیامبرانی به دیار دور فرستاده‌اند
    اما سال‌هاست انتظار پاسخ می‌کشند، بی هیچ امیدی.



    میراث

    نیزه را که پیش ِ چادر ِ بزرگ به زمین فرو کرد
    بیماری سخت را اعلام کرد، خان.
    نخست زمین‌های بی‌حد و مرزش را
    قسمت کرد میان چهار پسر.
    میوه‌ی بیست‌ سال تصرف را چهار قسمت کرد.

    آن‌گاه پسرها را کنار بستر بیماری‌ش فراخواند.
    به هر کدام نیزه‌ای داد. گفت: بشکنیدش!
    آسان شکستند. بعد به هر کدام پنج نیزه داد.
    گفت: بشکنید! نتوانستند.
    گفت: با هم باشید. آن‌که تنهاست، می‌شکند.

    گذاشت پسران‌اش بروند؛ آخرین کارش را کرده بود.
    خان بزرگ در بستر غلتید،
    خیره به جهانی که پیش رو خلق کرده بود.
    یک سو دریای خزر و سوی دیگر دیوار چین.
    گفت، اکنون می‌توانم بمیرم، اجداد به انتظارم هستند.

    نوه‌هام قبای زربفت خواهد پوشید
    بر اسب‌های بادپا سوار خواهند شد،
    زیباترین زنان را در آغوش خواهند کشید.

    اسفا که، خوب می‌دانم این را
    به یاد نخواهد داشت
    این همه از که دارند.


    بازگشت انور پاشا از ساری‌کمیش

    از اتاق‌اش در وزارت جنگ
    خیره به مناره‌های مسجد سلیمانیه؛
    از پس هفتاد و دو ساعت سفر ِ قطار
    تا دیروقت شب از ارزروم به استانبول رسید
    فکرش را هم ن‌کرد به خانه برود
    آن‌جا که شاه‌دخت ناجیه به انتظارش بود.

    گماشته پشت ِ هم قهوه‌ی تلخ می‌آورد.
    امپراتوری عثمانی چنان شکستی هرگز نخورده بود،
    اکنون باید آن همه سرباز ِ یخ زده را از یاد ببرد.
    آن همه میدان جنگ در فکر دارد،
    نقشه‌های بزرگ، حیله‌های سیاسی.
    شب در سفارت آلمان شام خواهد خورد.

    حالا وقت‌اش نیست، لابد از خسته‌گی‌ست،
    اما یک‌باره یاد مدرسه‌ی نظامی ماناستیر*** می‌افتد
    و روزی که به سرش زد شورش کند.
    و آشنایی‌ش در جلسه با طلعت:
    "قدرت شما چه اندازه است، آقای من
    کجا بودیم و کجا هستیم اکنون!"

    از اتاق‌اش در طبقه‌ی بالای وزارت جنگ
    خیره به مناره‌های مسجد سلیمانیه،
    که گه‌گاه سر به ابرها می‌سایند.
    چه‌گونه باورش شود که
    - پاشا، وزیر، داماد ِ سلطان، محبوب ِ آلمان‌ها-
    جایی دور در ترکستان خواهد مرد!




    یک عضو پیر اتحادیه چه فکرها که نمی‌کرده

    دیروز حسین جاهد به زندان افتاد.
    فردا در سلول زندان هشتاد ساله‌ می‌شود.

    این که اکنون محکوم شده است
    مرا به یادهای گذشته بازگرداند،
    فکر کردم و همه چیزی را دوباره سنجیدم،
    با تردید به همه کاری که زمانی کرده بودیم.

    سال‌ها بود که از فکرم رانده بودم،
    گرچه گاهی به خاطرم باز می‌گشت،
    (گذشته‌ی خودم است آخر):
    خدای من، ارزش داشت این همه که کردیم؟

    چندین تن از ما ناپدید شدند؟
    چه قدر حمله، حکم اعدام، جنازه،
    چندین تن از ما را تاریخ از یاد برد،
    فکر کن به بازگشت‌ام از پاریس،

    رشید در بشیکتاش خودکشی کرد.
    طلعت در برلین مرد، جمال در تفلیس،
    آن سال‌های اردوگاه در مالتا و آن همه از ما،
    در آغاز سال‌های پنجاه، تنها چند تن مانده‌ایم.

    می‌توانی بگویی (بارها گفته‌اند)
    "شما زمان ِ گذشته‌اید، دیگر چه سود؟"
    (چه‌قدر دل‌ام برای آنانی تنگ است که گذشته‌اند)
    من هم اما چیزی دارم بگویم:

    تاریخ چونان رقص والس بر ما گذشته است
    درست، یکی یکی‌مان از لیست اعضا خط زده شده‌ایم،
    اما هم‌زمان که تاریخ از یک سو لِه‌مان می‌کند،
    ما، از سوی دیگر، تاریخ را دگرگون هم کرده‌ایم.





May 03, 2008


    صحنه‌ای هست در فیلم"نوستالژیا"ی تارکوفسکی. وقتی شاعر روس قرار است از استخری بگذرد. عمق آب هم زیاد نیست. به بالای قوزک پایش می‌رسد. آن وسط چشمه‌ای جوشان هم هست. شاعر ما فقط باید هنگام عبور، شمع روشنی را در دست بگیرد و به آن سوی برساند. به نظر ساده می‌آید. و شاید همین فریب‌اش می‌دهد. راه می‌افتد. شعله‌‌ی لرزان شمع با هر گام‌ او رو به خاموشی می‌رود و در نیمه راه خاموش می‌شود. شاعر برمی‌گردد. شمع را دوباره روشن می‌کند. این بار حواسش را بیشتر جمع می‌کند. اما شعله در برابر نسیمی که می‌وزد تاب نمی‌آورد. خاموش می‌شود. شاعر دوباره برمی‌گردد . شمع را برای بار سوم روشن می‌کند حالا حساب کار دستش آمده، شش دونگ حواس‌اش را روی شمع می‌گذارد. دست‌ها را سرپناه او می‌کند. شمع را چون معشوق در آغوش می‌گیرد. نفس را حبس می‌کند. آرام گام برمی‌دارد و سرآخر شمع روشن را به آن‌سوی می‌رساند و بعد نقش زمین می‌شود.
    «باغ در باغ»

    ◄نگاهی به کتاب "سرزمین ویرانکوشیار پارسی




April 19, 2008


    دوستان خارج از ایران: برای سفارش و تهیه کتاب «سرزمین ویران» گزیده‌ی شعرهای تی. اس. الیوت، از این پس می‌توانند با این‌جا (کتاب‌فروشی فردوسی در استکهلم) تماس بگیرند.




    تایریسیاس در «سرزمین ویران»



    من تایریسیاس،
    که نابینا هستم و میان دو زندگی می‌لرزم،
    من پیرمردی
    با پستان‌های چروکیده‌ی زنانه،
    می‌توانم در ساعت ِبنفش
    زمان ِشبانه را
    ببینم که در راه خانه‌است
    و ملاحان را از دریا به خانه‌است
    ...

    تایریسیاس، گر چه نابینا است، اما می‌تواند در ساعت ِبنفش ببیند، یعنی در آن لحظه‌ی یگانه‌ای که روز و شب هویت جداگانه ِخود را از دست می‌دهند و با هم یکی می‌شوند. می‌خواهد بگوید که چشم ِبینا با بینایی ِواقعی یکی نیست. چشم ِبینا پدیده‌های زندگی را جدا از هم می‌بیند. یعنی آن‌ها را به مجموعه‌ای از چیزهای مجزا و بی‌رابطه، کاهش می‌دهد. یعنی همان کاری که مادام سوسوستریس می‌کند
    ...
    او که می‌گویند عاقل‌ترین زن اروپا هم هست
    دستی ورق ِشوم دارد .
    گفت، این ورق ِتوست، دریانورد ِمغروق فنیقی.
    (نگاه کن، چشم‌هایش اینک مرواریدند!)
    و این بلادونا،
    بانوی صخره‌ها،
    بانوی وضعیت.
    این هم مردی با سه پاره چوب، و این هم چرخ،
    و این تاجر یک چشم،
    و این ورقِ سفیدی که می بینی بر دوش‌اش،
    چیزی است که من
    رُخصت ِدیدن‌اش را ندارم .


    یعنی این‌که فقط بگوییم «این... و این... و این ... و این...» یعنی همان‌کاری که این فالگیر شهیر با آن دسته ورق ِشوم‌اش می‌کند. شهرتی هم به هم‌زده، چرا که می‌تواند با روشن‌بینی خود، غیب‌گویی‌اش را چنان هدایت کند که فقط بر اشیایی که در میدان ِدید ذهنی‌اش هستند، متمرکز شود. و ارتباط آن‌ها را با میدان ِدید وسیع‌تری، ــ که می‌تواند معنا و اهمیت این اشیاء را کامل‌تر کندــ قطع می‌کند.

    «دیدن » باچشم ِبینا، یعنی توجه کامل به هر چیز به طور جداگانه، و ندیدن آن‌چه در حول وحوش آن می‌گذرد. اما بینایی تایریسیاس از جنس دیگری است. برای او که در ساعت ِبنفش به تماشا نشسته، این نیروی باز‌شناختن اشیاء ـ که برای انسان‌های عادی این همه مهم است ـ هیچ اهمیتی ندارد. برای او زوال و جلال، جدایی ناپذیرند. همه‌ی تخت‌ها، یک تخت‌اند و همه‌ی عشق‌ورزی‌ها، کردارهایی هستند عین هم، بی هیچ افتراقی. او به تمایز عقل سلیم میان مرگ و زندگی اعتنایی ندارد. جمعیت ِروان بر پل ِلندن را، رژه‌ی مرده‌گان می‌بیند. میان گذشته و حال فرقی نمی‌بیند. و به وقت سلام‌کردن به کسی در زمان حاضر، او را چون فردی که در کِشتی‌های مایلی، هم‌سفرش بوده، صدا می‌زند

    روزی زمستانی در مه‌ای قهوه‌ای،
    انبوه ِمردم بر پل ِ لندن روان بودند،
    انبوه!
    گمان نمی‌کردم، مرگ این همه را از پای انداخته باشد..
    ...
    آن‌جا آشنایی دیدم. صدایش کردم،
    استت‌ُسون!
    تو که در مایلی تو کِشتی‌ها با من بودی!
    جسدی را که پارسال در باغچه‌ی خانه‌ات کاشتی،
    جوانه زد
    شکوفه می‌دهد امسال
    یا سرما خراب کرد خوابش را؟
    مراقب سگ، دوست انسان باش،
    با پنجه قبر می‌شکافد و مرده گور به گور می‌کند !
    ...


    تایریسیاس برخلاف مادام سوسوستریس که ملاح فنیقی، تاجر یک چشم، و انبوه مردمِ منتظر را، آشکارا هم‌چون افرادی جدا از هم می‌بیند. همه مردان را یک مرد، و همه‌ی زنان را یک زن می‌بیند و حتی همین تمایز زن و مرد را، در وجودِ( مونث و مذکر) ِخودش، از بین می‌برد

    «سرزمین ویران» می‌خواهد بگوید که نابینایی تایریسیاس را نباید فقط به شکل منفی تفسیر کرد. درست است که از نیروی مثبتی که ما دید ِکامل می‌نامیم محروم است، اما نابینایی ِ بینای او، منطقی مدرنیستی دارد. منطقی که بعد در کل ساختار شعر « سرزمین ویران» عریان می‌شود.


    در سال ۱۹۳۵، در رمانی از الیاس کانه‌تی به نام کورکنندگی یا خیره‌کنندگی، نظری غیرمنتظره در این زمینه ابراز شد. قهرمان این رمان، که استاد مطالعات شرق‌شناسی است، به طور اتفاقی این موضوع را کشف می‌کند که قدرت ‌‌دید ِکاملِ بینایی، اصلی‌است کیهانی. او وقتی می‌بیند که وسایل پُر دنگ و فنگ اتاق خواب، که زنش در کتابخانه‌ی او گذاشته، نمی‌گذارد حواسش را جمع کتاب‌ها و پژوهش‌هایش بکند، یاد می‌گیرد که چشم‌بسته راهش را از میان قفسه‌های کتاب‌ها پیدا کند. کتاب‌هایش را « کورمال کورمال» انتخاب می‌کند. گرچه انتخاب‌هایش در مقایسه با چشمِ بینا، خطاست اما نتیجه‌ی کار، او را به حیرت وا می‌دارد. خوش‌حالش می‌کند و تحت تأثیر قرار می‌دهد.
    ارزش مجاورت، هم‌جواری تصادفی، بخت ِخوش می‌یابد و این گفته‌ی رولان بارت را به یادمان می‌آورد که فکر با هم‌کناری کلمات ظاهر می‌شود، و « این بخت ِخوش ِکلامی، ... میوه‌ی رسیده‌ی معنا را می‌چیند...»

    شاید تصویر جالبی باشد ولی نمی‌خواهیم الیوت را تصور کنیم که کورمال کورمال کنار قفسه‌هایش راه می‌رود، دنبال ِکتاب شکسپیر خود، کتاب میلتون یا دانته‌ی خود، می‌گردد و به جایش کتاب راهنمای پرندگان شرق آمریکای شمالی یا انحلال پیشنهادی ِنوزده کلیسای شهر، یا کتاب‌های دیگر را بیرون می‌کشد، که هر کدام چیزی غیرمنتظره به سرزمین ویران افزوده‌اند. نکته این جاست که قهرمان ِرمان، در این جست‌وجوهای ماجراجویانه در کتابخانه، اصلی فعال را در کار می‌بیند؛ در این نوع نابینایی ِبینا، راهی کشف می‌کند تا چیزهایی را که به نظر می‌رسید کوچک‌ترین ربطی به هم ندارند، به هم ربط دهد. نابینایی ابزاری می‌شود که با آن می‌توان از پس زندگی برآمد. قهرمان الیاس کانه‌تی به این نتیجه می‌رسد که « نابینایی سلاحی است علیه زمان و مکان، و هستی ما نوعی نابینایی عظیم و بی‌همتاست. هم‌جواری چیزهایی را ممکن می‌سازد که اگر همدیگر را می‌دیدند امکان پذیر نبود.»

    نابینایی او، چون نابینایی چشمان ِلب‌ریز از اشک یا درد، یا نابینایی آن‌ها که چشم فرو می‌بندند تا شاید خواب ببینند یا عشق بورزند یا بمیرند، نیست. نابینایی از زیاددیدن است، از نگاه کردن به دل ِروشنی.

    ...
    چشم‌ام سیاهی رفت. میان مرگ و زندگی بودم،
    هیچ نمی‌دانستم،
    آن‌جا که نگاه کردم به دل ِروشنی ،
    به سکوت .
    دریا خالی و ویران

    ...



    آنتولوژی مدرنیسم
    ملکم بردبری، جیمز مک فارلین
    انتشارات پنگوئن



    یادداشت بالا بخش کوچکی از مقاله‌ی جیمز مک فارلین است. متن کامل آن، تحت عنوان«وضعیت ذهنی مدرنیسم» با ترجمه خانم فرزانه طاهری، در«کارنامه»های شماره ۲و۳، سال ۱۳۷۷، منتشر شده‌است. «آنتولوژی مدرنیسم» در دانشکده‌های ادبیات در سوئد به عنوان یکی از منابع اصلی و معتبر در زمینه‌ی مدرنیسم تدریس می‌شود. ترجمه و بازنویسی این تکه خوب خواندن متن اصلی است و نه بیشتر، تکه‌هایی از «سرزمین ویران»، گزیده‌ی شهرهای تی. اس. الیوت را به آن اضافه کردم تا شاید متن بهتر درک شود.

    «باغ در باغ»

    Modernism 1890-1930 / edited by Malcolm Bradbury and James McFarlane
    ISBN: 0-14-013832-3
    London : Penguin Books, 1991, cop. 1976







April 13, 2008

    در سال ۱۹۱۹ در کلن، " دادا" برای ما، قبل از هر چیز یک واکنش روحی بود. یک جنگ خانمان‌سوز و احمقانه مدت پنج سال هستی و موجودیت ما را درهم ریخته بود. کارهایی که به این دوره‌ی زندگی‌ام تعلق دارد بیش از این‌که تحسین برانگیزنده باشد صدای اعتراض‌ها را بلندتر کردند. در پاریس، برلین، کلن، زوزیخ، نسل جوانی که همه‌ی افراد آن‌ بیان‌گر یک احساس بودند بر ضد دورویی و حماقت شوریدند و به نظرم این امتیاز "دادا" بود که در عین شکفته‌گی از بین رفت ولی در همین مدت کوتاه دوستی‌ها را تقویت کرد و در این دیوار حماقت روزنه‌ی کوچکی پدید آورد.
    ماکس ارنست-(باغ در باغ)


    سایت فیلم(نانام)


    کار تازه‌ای از نانام

    اعتراف
    پاشد و گف می‌گم، می‌گام، گام و زد بیرون. رف تو دریا، دریا زد بیرون.
    برگشت تو خرابه
    -پناهندگی سیاسی
    -سخت نگیر!
    -اجتماعی
    -مگه می شه!
    -مذهبی
    -یعنی کوسه‌هاتم بهایی شدن؟!
    - آخه من.. آخه من.. آخه من.. آخه من..
    بابا جون، سی دی رو خاموش کن!

    بعد ۳۰، ۴۰ هزار تا کوسه ریختن تو خیابونا
    دو تاشون دندوناشونو کشیدن
    ۴ تاشون گیاه خوار شدن
    ۷ تاشون بچه های مردمو خوردن
    بریدن. گفتن باشه. سیاسی؟
    -سخت نگیرین!
    -اجتماعی؟
    -مگه می شه!
    -مذهبی؟
    - یعنی کوسه‌هام بهایی شدن؟
    پس چی؟ -
    انسانی.-
    -چی؟!
    انسانی.اَنسانی. عنسانی. منسانی. آسانی. ساسانی.
    - یعنی تاریخی؟
    - درسه.

    و بعد یه قانون به ماده اضافه کردن به اسم پناهندگی تاریخی و بهش دادن...

    حالا سوئد واسه خودش می چره و به همه می‌گه حیوون. کسی‌ام جرئت نداره بِهش چیزی بگه. گف، می‌گه می‌گم، می‌گام، گام و می‌زنه بیرون....




April 11, 2008

    چند صحنه بدون منطق ارسطويی
    محمود داوودی



    چاپ اول، استکهلم تابستان ۱۳۶۹- کتاب "ِانْهِدوانا"
    چاپ دوم، تهران ۱۳۸۳- مجموعه شعر"چند صحنه"





    همان داستان کهن
    به تاريکی اندر شدن
    با سری پُر از تصوير
    تصوير ستارگان
    که همراهی‌ام می‌کند
    و من که آستين جر می‌دهم تا خلاص شوم

    چراغ خيابان نيمی از چهره‌ام را روشن می‌کند
    نيم دیگر به تاريکی- فراموشی- زنده در الکل خالص
    ادای دلقک‌ها را در می‌آورم
    چند بار با چاقوی خيالی خودم را می‌کشم
    چند بار سايه‌ام را لگد می‌کنم
    چند بار با سايه‌ام حرف می‌زنم
    (خداوند هدايت را بیامرزد)
    اتاقی در دل شهر اجاره می‌کنم
    همه‌ی مخدرها را استعمال می‌کنم
    اعتراف می‌کنم
    ادای خودم
    و شکلکی از هدايت
    معجزه می‌کنم
    خيابان پر از باران را
    از خاطره‌ی مرده‌گان سرشار می‌کنم

    هيچ‌کس بی‌رحم‌تر از خودت نيست
    بطری‌ها را يکی بعد از دیگری
    در گنجه می‌چپانی
    -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟
    قرص‌های خواب را
    توی ليفه‌ی شلوارت می‌گذاری
    -مخفی مي‌کنی؟ از کی؟

    مجالی برای به لب گزيدن ساقه‌ی علف نيست
    عق می‌زنم
    ستارگان دنبالم می‌کنند
    راه نيست
    تنها مسير شيرگون
    ماندن
    پوسيدن
    عادت به پوسيدگی
    جواب همه‌ی سلام‌ها را دادم
    چونان عاقله مردی که همه‌ی رسوم بداند
    شرط ادب به جای آورد
    ارزش دوستی پاس بدارد

    او دارد به شاهکارش می‌انديشد
    من به عصب‌هايم می‌انديشم
    به دستگاه گردش خون
    به خيابانی در بمبئی يا کلکته
    و جوی آب و سرو روان و جان جهان و جن وپری
    پس بودا چی، خره؟
    ستاره‌گان دنبالم می‌کنند

    که بود که گفت که می‌شود؟
    که بود که خواست که توانست؟
    که بود که مُرد که پيش از آن‌که
    ناگهان عاشق بود؟

    کودکی در تابستان به ماهيان قسم خورد
    دست‌ها به پوست سبز آب کشيد
    نخل‌ها مرتب کرد
    برگ نعنا بوئيد
    با اولين تصوير کشتی به آب زد
    یک نفخه‌ی گرفته و سنگين*
    پيکرت کنار آب افتاده بود
    و گيسوانت خزه بود
    و پروانه‌های پستان تو را
    من
    هرگز
    هيچ‌کس نديده بود

    اندوه
    مثلِ
    يا ماشين مش ممدلی‌ست
    نه بوق داره
    نه صندلی

    نوستالژی
    مثلِ
    يا
    صدای پروين است
    "باز امشب در اوج آسمانم"

    بودن یا نبودن
    بيضایی پرسيد: ديگه کی کشته می‌شه؟
    گفتم : اوفيليا و برادرش
    کلاديوس
    پلونيوس
    ملکه
    ملکه
    مکث!
    مکث!
    -ديگه؟
    مکث!
    بيضایی خنديد
    گفت: خود هملت!
    بهمن گفت: وقتی فاوست روحشو به شيطان می‌فروشه...
    گفتم: خواهر گوته رو!
    رعنا گفت: شميم خیلی باسواده
    نا صر گفت: ولی تعهد حاليش نيست
    کامران گفت: چه چشم‌های رعنايی
    اکبر گفت: همه جاکشن والسلام
    گفتم : چی؟
    گفت : غير ازتو و گوته

    بعد هر چی داشتيم
    داديم عرق
    تو کافه‌ی موند بالا
    اسمش چی بود خدايا؟

    از قله‌ی بلند فرود آمد
    نطفه‌ی آب بر زمين نهاد
    نطفه‌ی آتش بر زمين نهاد
    ستاره‌گان را گفت:
    رهايش نکنيد
    آب خوش از گلویش پایين نرود
    دنبالش کنيد
    حتی اگر به آسمان هفتم برود
    ستاره‌گان می‌آمدند
    فريب نمی‌شدشان داد
    حتی وقتی می‌شاشيدم
    **-Din djävel

    اگر می‌توانستيد
    مرا در لحظه‌ی موعود
    که به آسمان پرواز می‌کنم
    ببينيد
    آه اگر می‌توانستم

    همه‌ی صدا‌های زيرزمين را شنيدم
    مسيری که طی طريق می‌کند
    طيران عشق
    آن‌که آن کلام را گفت
    آن‌که همه چیز را رها کرد
    سر به بيابان گذاشت
    همان که شنيد
    اسم عشق را
    همان که بوذ و بوذ و بوذ
    تا از دلِ خرد گياهی سر بر آورد
    سر در آورد

    هيچ ديده‌ای
    خیابانی پر از شاش
    تا شانه‌ی مرد و زن

    هل هل گرگ چنبری
    زهره نداری ببری
    اگه بردم چه می‌کنی
    خُرد و خميرت می‌کنم
    خونه خاله کدوم وره
    از اين وره از اون وره




        *"مد و مه"ـ ابراهیم گلستان
        **"فحش سوئدی"




    March 19, 2008

      عکس: پیمان هوشمندزاده

      سه شعر
      بیژن جلالی



      **

      امروز
      روزی است گرامی
      چون دیگر روزها
      و امروز
      روزی است زودگذر
      چون دیگر روزها
      و امروز
      روزی است دیرپا
      چون دیگر روزها
      و امروز
      روزی است
      که باید او را به فراموشی سپرد
      چون دیگر روزها


      **

      ما تاجی از بیهوده‌گی بر سر داریم که از چراغ‌های فلئورسنت بیشتر می‌درخشد
      و صورت‌های رنگ‌پریده و توخالی ما زیر این نور بس تماشایی‌ست
      عشق ما دست کمی از صورت‌های ما ندارد
      از روز و از شب نازا مانده‌ایم
      و ستاره‌گان لال و خاموشند
      بی‌سرنوشت روی رود‌های بی‌موج ِخیابان‌های آسفالت‌شده
      کشتی سنگین بدن‌مان را می‌کشیم
      آرزوی‌مان از نوع ازگیل و زالزالک است
      و به زحمت میان ما کسی پیدا می‌شود که رنگ خونش را بداند
      سر‌های‌مان زیر این تاج بیهوده‌گی به پایین افتاده است.


      **

      در جهنم
      مردان و زنان واقعی
      وجود دارند
      که قیافه و طرز رفتار
      واقعی دارند
      و از امور
      واقعی صحبت می‌کنند
      در جهنم
      مردان و زنانی
      از تمام ممالک دنیا
      وجود دارند
      که بعد از سلام
      و احوال‌پرسی
      از نظریات و عقاید
      خود صحبت می‌کنند
      در جهنم
      مردان و زنان
      زیادی هستند
      که در کمال ادب
      در موقع خداحافظی
      به یکدیگر
      خدانگهدار می‌گویند
      ولی با رسیدن شب
      به جای سکوت
      با صدای فریادهای
      دل‌خراش خود
      خواب را بر یکدیگر
      حرام می‌کنند



      شعرخاک، شعر خورشید(گزیده شعرهای بیژن جلالی)- نشر مروارید، اسفند ۱۳۸۲




    March 15, 2008

      سياحت آفاق و سير انفـُس از پشت‌ میز- محمد قائد


      مشكل جامعه‌ی ايران، مانند همبرگر دوبل و سوبل، چند لايه و هضم آن دشوار است. سازندگان مدرنيست فيلمی كه در گيرودار اخذ مجوّز به بازار زيرزمينی، يا در واقع پياده‌رويی، راه يافته است سارقان را نفرين كرده‌اند و فتوا داده‌اند كه تماشای اين يكی فيلم بدون پرداخت حق صاحبان اثر استثنائاً حرام است. غيرعادی نيست كه برای ساختن همان فيلم، مانند تقريباً همه‌ی موارد، از نرم‌افزار مسروقه و قفل‌شكسته استفاده شده باشد.
      انسان ِابزارنساز

      در جامعه‌ی فرهنگی ايران می‌توان حرفی را كه به ياد نداريم از چه كسی است يا جمله‌ی يك مؤلف هموطن را كه نمی‌خواهيم وام‌دارش باشيم بدون شرمندگی برداشت، به جك و جرج و جيم نسبت داد و به ‌عنوان كشف شخصی روی كاغذ آورد. ملانصرالدين ادعا كرد محل فرورفتن ميخ طويله‌اش وسط دنياست و هركس قبول ندارد گــََز كند.
      ◄◄ مالكيت، عاريت، غنيمت

      در دنياى توليد انبوه و افراط در مصرف، كلمات هنوز از تنور درنيامده فرسوده و نخ‏نما مى‏شوند. بسيارى مقاله‏ها و سخنرانی‌ها انگار فقط اين به نيت نوشته يا ايراد مى‏شوند كه كلماتی معين در آن‌ها به كار رود. كلمات مى‏آيند و مى‏روند بی آن‌که درك و هضم شده باشند.
      ◄◄◄ ازدحام مفاهيم





    March 14, 2008


      واسکو پوپا
      ۱۹۲۱-۱۹۹۱


      بیشتر منتقدان ادبی در غرب کارهای واسکو پوپا را یکی از بهترین نمونه‌های شعر مدرن در زبان صرب می‌دانند. مجموعه شعرهایش به بیش از ۲۰ زبان ترجمه شده است. ترکیبی هنرمندانه از شعرها و ضرب المثل‌‌های مردمی، که سینه به سینه حفظ شده تا به ما رسیده، با زبان پرقدرت و ایجازگر سوررئال. طنز و تراژدی زنده‌گی، عشق، سرنوشت و مرگ با زبانی جذاب و فشرده، مشخصه‌ی کارهای اوست. پارتیزان جنگ جهانی دوم و اسیر در اردوگاه‌های نازی‌‌ها هم بوده. در سال ۱۹۴۹ از دانشگاه بلگراد دکترای ادبیات می‌گیرد. بیش از ۴۷ جلد کتاب دارد.
      تد هیوز می‌گوید:" هنگام خواندن کتاب‌های واسکو پوپا انگار از منظومه‌ای به منظومه دیگر سفر می‌کنیم و درگیر پرشورترین اشعار مدرن می‌شویم". اوکتاویو پاز اضافه می‌کند که " شاعران واقعی از این نعمت برخوردارند که زبان آن دیگری باشند اما واسکو پوپا این ویژه‌گی خیلی کمیاب را دارد که می‌تواند آن دیگری را بشنود" . واسکو پوپا در سن ۶۸ سالگی به بیماری سرطان در بیمارستانی در بلگراد درگذشت. سه شعر زیر برگرفته از گزیده‌‌ی شعرهای واسکو پوپا است که به همین زودی‌ها در می‌آید.

      «باغ در باغ»

      سه شعر از واسکو پوپا
      مترجم: مرتضی ثقفیان


      شعر


      بیدار می‌شوی و به دور و بَر نگاه می‌کنی: همه چیز همین حالا هست، هم درخت و هم مار، سنگ و آفتاب. هیچ چیز به انتظار تو ننشسته است . هیچ چیز به تو توسل نمی‌جوید، هیچ چیز از تو پرسش نمی‌کند، همه‌ی این‌ها، هستند و راهِ خود را می‌روند.

      و آن‌گاه، از سَرِ یک ‌جور مخالف‌خوانیِ‌عمیق، معلوم نیست از کجا، تو هم وارد می‌شوی به‌ معرکه‌ی خلق کردن از گِل، از رویا، از نفسِ خشک و خالی، از هر چه به دستت می‌افتد، چیزی که از توست، آفریده به راه و رسم خودت.

      به جهان پرتابش می‌کنی و نگرانی: نمی‌دانی آیا راه خواهد افتاد، حرف خواهد زد یا زنده خواهد ماند. اگر، اگر این‌طور بشود، که بندرت می‌شود، آن‌گاه این آفریده‌ی تو، به شیوه‌ی خود شروع به گشتن در جهان خواهد کرد

      آن‌گاه، دوستش خواهی داشت؟

      از مجموعه شعر «پوست درخت، ۱۹۵۳»


      در دهکده‌ی اجدادی

      کسی در آغوشم می‌کشد
      کسی با چشمان گرگ نگاهم می‌کند
      کسی کلاه بر می‌دارد از سر
      تا بهتر ببینمش

      یک به یک می‌پرسند
      می‌دانی من کی‌ام

      پیرمردهای ناشناس و زن‌های سالخورده
      بر خود نام‌هایی نهاده‌اند
      از مردان و زنانی جوان که در یاد‌های منند

      من نیز از یکی می‌پرسم
      آیا گئورگی کورجای پولدار
      زنده است هنوز

      منم، می‌گوید
      با صدایی که از دنیایی دیگر است

      با دست گونه‌اش را نوازش می‌کنم
      و با چشمان ملتمس می‌پرسم
      بگو، آیا من زنده‌ام هنوز.


      شاخ‌های شکسته

      پدر بزرگِ من میلوش پوپای لال
      می‌گویند در تمام زندگیش کمتر حرف زد
      از آن‌ها که لال زاده می‌شوند

      در عوض می‌توانست
      با کمر زیر نره‌گاوی سبز برود
      و آهسته از زمین بلندش کند

      نره‌گاو هر چهار پایش را
      در هوا فرو می‌کرد
      و با شاخ بر آسمان می‌کوفت

      مردم حلقه می‌زدند
      کلاه‌پوست‌هایشان را به هوا می‌انداختند
      و بر عکس صلیب می‌کشیدند

      در خواب از پدر بزرگم پرسیدم
      بگو کجا می‌توانم پیدا کنم
      خدای قدیمی چارپاهامان را

      پدر بزرگ روبروی من لال ایستاده است
      با شاخ‌های شکسته بر سر.


      از مجموعه شعر «گوشت ِخام، ۱۹۷۵»






    March 05, 2008

      معرفی لارش فوشل شاعر سوئدی

      در گفت وگو با

      هوراس انگدال(عضو آکادمی سوئد)
      و مرتضی ثقفیان( شاعر و مترجم)

      تهیه و اجرا: طاهر جام برسنگ ◄◄ رادیو پژواک

      هوراس انگدال:
      "... لارش فورشل در ادبیات دارای سلیقه‌ای مطمئن بود. دارای توانائی منحصر به‌فردی بود برای تشخیص تقلب و ریاکاری در ادبیات؛ و همیشه نکاتی غیرمتعارف و شنیدنی داشت در مورد نویسنده‌هائی که موضوع کارش قرار می‌گرفتند..."
      "...نوسازی تصنیف‌سرائی سوئد، و به‌ طور ویژه نوسازی ترانه‌های واریته‌ی سوئدی کار اوست. او به تصنیف سوئدی ویژگی هنری داد یعنی تصنیف را به یکی از گونه‌های هنر تبدیل کرد و به این ترتیب پلی زد بین ذائقه‌ی فرهیختگان و مردم..."

      مرتضی ثقفیان:
      "...طنز در کارهایش وزنی ویژه دارد. فورشل طنز خود را با کلمات ساده و روزمره می‌آفریند. گاه کلماتی که در روزنامه‌ها می‌توان سراغشان را گرفت در کارهای ادبی لارش فورشل به شوکرانی شیرین یا شکری تلخ مبدل می‌شوند..."




      شعری از لارش فورشل
      مترجم: طاهر صدیق


      خسته شدی
      می‌دونم

      تا حد مرگ

      و دلت می‌خواد
      بذاری و بری

      هر چند که صبح روشن
      روی ملارن* چتر گشوده
      و آفتاب می‌تابه
      رو خونه‌های ساحلی

      و یخ روی دریاچه
      مثه آینه‌ست.

      کیه که داره می‌خونه؟
      می‌پرسی: "کیه که داره می‌خونه؟"
      می‌گم: "می‌ریم، می‌ذاریم می‌ریم
      اما بذار آهسته بریم"
      من تو مونترال امیدمو باختم
      و تو بروکلین ایمانمو
      و در سالسبورگ، زیمبابوه
      انسانو دیدم

      و یه کارد سلاخی رو

      که گوشتشو می‌برید.

      تو سکوت کسی داره می‌خونه
      پرطنین

      چرا و چطور؟
      می‌پرسی: "کیه که داره می‌خونه؟"

      و سئوالت جوابی می‌شه.
      منم خسته‌م
      و دلم می‌خواد
      بذارم و برم

      اما بذار آهسته بریم
      منم می‌ترسم، مثه تو
      منم فکرم پریشونه
      اما هنوز
      چند ساعتی وقت داریم.

      کسی داره می‌خونه
      و آوازش دل‌انگیزه

      کیه که داره می‌خونه؟







      ملارن*: سومین دریاچه ی بزرگ سوئد







    February 28, 2008

      شمشیر- کافکا
      ترجمه: علی اصغر حداد


      با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودم یكشنبه به گردش برویم. اما در ساعت مقرر به گونه‌ای نامنتظر خواب ماندم. دوستانم كه مرا همیشه فردی وقت‌شناس دیده بودند از چنین غیبتی شگفت‌زده شدند، به خانه‌ای كه در آن زندگی می كردم آمدند، مدتی در برابر خانه انتظار کشیدند، سپس از پله‌ها بالا آمدند و در زدند. هراسان به خود آمدم، از تخت بیرون پریدم و به چیزی جز این توجه نداشتم که هر چه زودتر آماده شوم. سرانجام وقتی لباس به تن از در بیرون آمدم، دوستانم وحشت‌زده از برابرم پس نشستند. فریاد زدند:" پشت سرت چه شده؟‌" از لحظه‌ی بیداری احساس می‌کردم چیزی مانع از آن است که سرم را عقب بدهم. دست به سوی آن بردم. همین که در پس سر دسته‌ی شمشیری را در دست گرفتم، دوستانم که کمی بر خود مسلط شده بودند، بلافاصله فریاد زدند:"مواظب باش زخمی نشوی." نزدیک‌تر آمدند، وارسی‌ام کردند، مرا به درون اتاق و جلوی آینه‌ی گنجه بردند و بالاتنه‌ام را لخت کردند. شمشیری بزرگ و قدیمی متعلق به سلحشوران با دسته‌ای صلیب‌مانند تا قبضه در پشتم فرو شده بود، ولی تیغه‌ی آن به گونه‌ای باورنکردنی دقیقا میان پوست و گوشت به جلو خلیده بود بی‌آن‌که جراحتی به بار بیاورد. حتی در پس گردن، در نقطه‌ای که فرو شده بود، زخمی وجود نداشت. دوستان اطمینان دادند که شکاف لازم برای عبور تیغه بی کم‌ترین جراحت و خون‌ریزی ایجاد شده است. سپس وقتی بالای صندلی رفتند و شمشیر را آرام و آهسته ، میلی‌متر به میلی‌متر بیرون کشیدند، باز خونی جاری نشد و شکاف پس گردنم سر به هم آورد، به گونه‌ای که تنها درزی ناچیز باقی ماند. دوستان خنده‌کنان گفتند:"بگیر، این هم شمشیرت" و آن را به دستم دادند. با هر دو دست آن را سبک‌سنگین کردم، سلاح گران‌بهایی بود، بی‌شک جنگ‌جویان صلیبی از آن استفاده کرده بودند.
      به‌راستی چه کسی می‌گذارد سلحشوران قدیمی در خواب این و آن پرسه بزنند،‌ بی کم‌ترین احساس مسولیت شمشیرخود را تاب بدهند، آن را در تن خفتگان بی‌گناه فرو کنند و فقط از آن رو جراحات کاری به بار نیاورند که سلاح‌هاشان ظاهرا بر بدن‌های زنده می‌لغزد و فزون بر این دوستان باوفا پشت در ایستاده‌اند و به قصد یاری در می‌زنند.





      داستان‌های کوتاه- فرانس کافکا، نشر ماهی۱۳۸۳، ص ۶۰۳-۶۰۲